خانه ام رنگ و بوي ديگري گرفته است. چرا هيچكس به من نگفته بود كه بچه ها انقدر زود بزرگ مي شوند و قسمت من كه عاشق خانه هاي شلوغ بودم همين يكدانه بود. همين يكدانه اي كه آرامش عجيبي دارد. از كجا آورده نميدانم. تمام سوالهايم را با يك "خوب بود...بد نبود" جواب ميدهد و مرا دست به سر مي كند. هنوز هيچي نشده برايمان كلاسهاي بلوغ گذاشته اند و تمام نشانه هاي گفته شده دارد يكي يكي در وجودش سبز مي شود از همه زودتر سبزي پشت لبش با كركهاي مشكي كه هنوز به قيافه بچه گانه اش نمي آيد و موهايي كه هجوم آورده اند از همه جا سبز شوند تا جاييكه يكروز از پاي آيينه داد زد: مامان دارم ري